شده تا حالا یه جایی برین که احساس غربت بکنین ؟
با اینکه چند وقتی ه تهران زندگی میکنم و بارها تنهایی رفتم خونه و برگشتم .این دفعه که بر میگشتم حس عجیبی داشتم . همه چیز برام ترسناک بود انگار که اولین با ر اونا رو میبینم . فکر اینکه چه اتفاقهایی در انتظارمه ، و کسی منتظر اومدن من نیست و شلوغی و سر وصدا از طرف دیگه اعصابمو داغون می کرد . یارو راننده آژانس هم مثل اینکه گیج بود ، همش مسیرشو عوض میکرد تا یه خیابون یا اتوبان خلوت پیدا کنه!
خلاصه تا برسم مثل خانم خانما ترکیدم و کلی گریه کردم. (درسته ما بزرگ شدیم ولی بینیاز از محبت و آسایش خیال نیستیم).
1/31/2005
1/02/2005
چند وقتی کار ما شده بدو بدو تا یه داده ای راجع به پروژه ات گیر بیاری . حالا درست یاغلط و کامل یا ناقص . هر چی که باشه .
در ادامه این بدو بدو ها چند وقتیه که بنده از جاده مخصوص کرج ، مجاور انبار سایپا مرکز تحقیقات آبخیزداری سر در میارم. گذشته از اینکه جای با صفاییه و آدماش خوبن ، ازدیاد جنس مذکر یک رعب و وحشت عجیبی تو دل آدم ایجاد میکنه . به جورایی آدم احساس راحتی نمی کنه ! از همه بدتر اگه بمیری و بخواهی برگردی شهر فقط با آژانس میتونی در غیر اینصورت معلوم نیست که سالم برگردی یا اصلا به مقصد برسی یا نه!
و ا ز آنجاییکه به خونه سپهرینا نزدیکه، بیشتر وقتا باد ما رو اونطرفی می بره!
حال سپر خوبه و با تلاش هرچه تمام تر به دنبال یه لقمه نون حلال.
دلم براتون تنگ شده یه سری هم به ما بزنید. من خواهر ودوست خوب بجز سپهر و شما ندارم. اگه نیایید ، خیلی تنها می شم.
