چند روزی هست که هم اتاقی ام نیآمده و من تنها هستم ،واسه خودم اتاق شخصی دارم تا هر وقت خواستم بخوابم(البته اگه سروصدای بچه ها و بوق ماشینها بگذارد) و هر وقت خواستم بیدار شوم ،ولی دیشب یکی از بچه ها که کمی هم باهاش رودربایستی دارم، اومد تا با هم درس بخونیم ، من خیلی خوابم میآمد ولی حرفی نزدم وتا 2 بیدار بودیم و حالا سر درد و سرگیجه دارم. امیدوارم که شما با کسی رو دربایستی ویا تعارف نداشته با شید.
در ضمن خدمت سرکار خانم خاتون خانم عرض میکنم که بنده از اظهار لطف شما ممنونم که به ما هم سر میزنید،وال... ما خیلی دلمون میخواهد واسه شما کامنت بگذاریم ولی
متاسفانه كامپيوتراي دانشگاه اسامی "دوستان" را با حروف عجیب و غریب ظاهر میکند که نمی توانم به سایتشان بروم ، اگه امکان داشته با شه هنگام کامنت گذاشتن ، آدرس
خودتونو هم بنویسید.
4/29/2004
4/26/2004
من و سپهر خان در مسائل خيلي کلي مثلا نوع نگرش به زندگي،حق کار کردن زن، همکاري در امور منزل و٠٠٠ همچنين درموارد خيلي جزئي مانند همزمان زنگ زدن به يکديگر، خريدن 2 تا آب پرتغال به اين فکر که ديگري خسته است و احتمالا سردرد دارد،علاقه مندي به رنگهاي آبي ، سرمه اي ، سفيد ، قرمزوهزاران تله پاتي ديگر،تفاهم کامل داريم؛ اما در اين ميان مسائلي نيزوجود دارند که به خلق و خوي هرکدام از ما مربوط بوده و گاهي موجبات بحث هاي طولاني و غير قابل حل را بوجود ميآورد٠ولي خوشبختانه به مرور زمان وتامل بيشتر در چنين مواردي نيز به نتايج جالبي ميرسيم ،اميدوارم بتوانيم هر روزبيشتر ازديروز همديگر را درک کنيم٠
4/24/2004
سلام من برگشتم .
ولی چه جوری ؟ باز هم طبق معمول پرواز ما 2 ساعت تا خیر داشت ،جالبه بدونید که علت تاخیر، نبود هواپیما بوده است ! هوا ابری وبارانی بود ، جای شما خالی نباشه انگار که سوار کشتی سبا (توپولوف) شده بودیم ، تا برسیم همه 14 معصوم را صدا زدیم .ما پیاده شدیم و آنها ماندند تا مسافران بعدی را نجات دهند. سپهر جان بعنوان آژانس دربست با راننده خانم منتظرم بود! وحسابی سر حال ؟ آخه این آقایون وقتی دوستانشون را میبینند و به قول خودشون با جکها و شوخی های ... سر به سر هم می گذارند، از دخترها بد میگویند، عقده هاشون رو خالی میکنند و سر حال میشوند . شما راجع به این مریخی ها چه فکری میکنید ؟
4/18/2004
بد شانسی یا خوش شانسی
نمی دونم شما به شانس معتقدید یا نه؟؛من که فکر میکنم من آدم بد شانسی هستم یا حداقل خوش شانس نیستم،اگه دنبال کتابی برای پروﮊه ام باشم ،حتما این کتاب هفته پیش گم شده، اگه بخواهم پرینت بگیرم همه پرینترها خراب میشوند تا روزی که کار من تمام بشه.!اگه قصد خرید از مغازه خاصی را داشته باشم ، روز مراجعت من؛ به دلایل مختلفی از جمله تعمیرات،مسافرت و... آن مغازه تعطیل است. تو فرودگاه که نگو ؛ بنده پروازی با تاخیر کمتر از نیم ساعت نداشتم(بجر 2 یا 3 مورد در چند سال گذشته ) خدا امروزم را بخیر کند!
4/14/2004
سپهر جان خسته نباشي
نمي دونم چرا پست ديروزم پاک شده ، اول وب لاگ ديروز مينويسم ،کمي درد دل :
راستي خبر دارين سپهر ميره سر کار!! بهش تبريک گفتين يا نه؟
دوشنبه خسته و کوفته بعد از ارائه سمينار، از دانشگاه رفته بودم دنبال بليط يوقت ديدم سر از هفت تير در آوردم، برگشتم خونه، يکي از بچه ها خبر آورد که تا شنبه بايد پروژه هاي کلاس لغو شده ترم پيش رو تحويل بديم؛همينمون کم بود،منو که ميگي به قولي هاپو شده بودم ، اونوقت آقا سپهر از ما توقع خوش اخلاقي و غر نزدن و گوش کردن به نصايح رو داره. ولي خبر ندارين اين چند روزه که ميره سر کار، تا بر ميگرده خونه يه کم ميخوره بعد هم مثل خرس ميگيره مي خوابه ؛ همه هم بايد رعايتش کنند؛ خوب حق داره ، خسته ميشه ،ولي مگه ما خسته نمي شيم؟ اميدوارم که بعد از چند روز بتونه راحتتر با شرايط کنار بياد و اگر نه من دق ميکنم.
و حالا دنباله ماجرا...
امروز هم که رفتيم پيش استاد يار: گفت سمينارت برا بچه ها گنگ بوده ! خوب اگه اينطور بود چرا کسي سوالي نپرسيد؟ من که ديگه از اين همه لج و لج بازي هاي بيخود بچه گانه که اصلا هم معني اش را نمي فهمم خسته شدم. براي سمينار بعدي هم گفت: براي استاد که تازگي نخواهد داشت، اگه ميخواست براي استاد تازگي داشته باشه،اونوقت که جاي ما عوض ميشد! واي که من از دست اينها چيکار کنم؟؟؟
4/10/2004
جاتون خالی ! این چند روز گذشته حسابی خوش گذشته ، اگه درس و مشق هم نداشتیم که نور علي نور میشد.چهارشنبه عصر با سپهر و خواهراش ، ساعت 16:45 ، میدان ولی عصر قرار داشتم .که من خودمو به روش جیمز باندی درکمتر از 30 دقیقه از اون سر شهر تا این سر شهر رساندم .رفتییم سینما و سپس کافی شاپ ، یک میلک شیک شاتوت هم خوردم ،(دهنتون آب نیافته ، همون شیر بود +کمی اسانس شاتوت=1200 تومان!!!)چون من از دیدن سپهر سیر نشده بودم،پنجشنبه ازش خواستم بیاد برویم بیرون ،که جمعه نزدیک ظهر اومد!!! رفتیم دربند ،رفتنی سوار تله سی شدیم و برگشتنی پیاده اومدیم تا مناظر بیشتری ببینیم.نهار رو مهمون سپهر خان شدم(چه نهار خوبی ورستوران با صفایی! ).عصر هم از تنهایی کله ام باد کرد و بالاجبار کارهای پروژه ام را انجام دادم .(تایپ کردن و ویرایش چه کار مزخرفی است.)
4/07/2004
چشمتون روز بد نبينه، چند شبه تو سرما مي خوابم و يجاي پوشيدن لباس خواب ،کاپشن و شال وکلاه مي پو شم تا يخ نزنم ولي صبح که بيدار مي شم ،تمام تنم خشک شده.ما که نفهميديم اينجا خوابگاهه يا پادگان آموزشي براي اعزام به خط مقدم. خانم نگهبان خوابگاه هم مانع نجات ما توسط سپهر شد و با بد رفتاري کامل در رو باز نکرد (واسم بخاري آورده بود)،معلوم نيست واسه چي اسم خودشونو گذاشتن، مسئول.
4/06/2004
از دور كه نگاه ميكني ادامه تحصیل خيلي قشنگه اما بعد که اومدی کارشناسی ارشد بخونی تازه میفهمی که چه غلطی کردی و به چه کنم چه کنم میافتی! مثل من و همکلاسیهام. وقتي اومدم نمی دونستم چه مشکلاتی پس پرده است،حسودی و رقابت بیجای همکلاسیا و اساتید و پروژه هایی که پشت سر هم سرت خراب میشن و کسی هم نیست به دادت برسه. بدتر از همه اینکه با مخالفت خانواده اومده باشی شهر غریب و همه دردسرهارو هم قبول کرده و بری خوابگاه ، اون موقع است که میفهمی چه حماقتی کردی! کسی که تا حالا خوابگاه نمونده و با محیطش آشنا نیست تازه سنگدلی ساکنینشو میبینه و روش برخورد با اینها رو به زور هم که شده یاد میگيره!
