باغ ما
ما یه باغ انگور فسقلی داریم که سرمامان و بابا رو حسابی گرم کرده ، طوری که بخاطر باغ نمیگذاشتن من بیام برا ثبت نام ولی ما اومدیم ثبت نام کردیم و برگشتیم خونه ، دلم برا سپهر یه ذره شده بود ولی حیف که نتونستم با خیال راحت ببینمش ؛ البته جاتون خالی یه شب برا شام رفتیم به یکی از رستورانهای خیلی با کلاس شهر ولی چون نمی خواستیم زیادی خرج کنیم ، حسابی افتادیم تو خرج ؛ بهتون نگفتم ما هر تصمیمی بگیریم برعکسش سر مون میآد. تجربه کردین بعدش چه حسی به آدم دست میده ، من که هر بار پشت دستمو داغ میکنم که دیگه از قبل تصمیم نگیرم وقضاوت نکنم ولی مگه میشه جلوی این دل صاب مرده رو گرفت.
هفته آینده سرم خیلی شلوغه : عروسی دختر عمو ، حاجی خرون دختر خاله و باقیمانده کارهای باغ . همگی هفته خوبی داشته باشین.
